Enter your keyword

کتابخانه

خرين باري كه برف قشنگ بود

ساعت حدود 6:30 صبح یکی از روز های بهمن بود و من هنوز2،3 ساعتی فرصت داشتم تا چند جلسه ی دیگر را مرور کنم.

كمي قبل از ظهر امتحان اورولوژی داشتم و باید 9:30 از خانه بیرون میرفتم. با بی حوصلگی پتو را کنار زدم و از تخت پایین آمدم. پرده ی پنجره را کنار زدم تا نگاهی سرسری به بیرون بیندازم که خشکم زد. لبخند زدم و پرده را بیشتر کنار زدم. با لذت به زمینی که از برف سفید شده بود نگاه کردم. اولین بار بور که برف را اینقدر زیبا میدیدم.

آخر میدانی ، من بچه ی یکی از شهر های جنوب بودم و آنجا زمستان خبری از برف نبود. چند سال اخیر هم که در این شهر درس میخواندم ، برفی به این زیبایی نباریده بود. با کیف وصف ناپذیری به دانه های برف که روی زمین می نشست نگاه میکردم. به پیاده رویی که سفید بود. به برفی که روی شاخه های خشک درخت ، روی تابلو های راهنمایی و رانندگی نشسته بود. برق می زد و من حظ می کردم. شادی کودکانه ای احساس میکردم. دختر بچه ای شده بودم که میخواست سریع لباس هایش را بپوشد ، چکمه هایش را پا کند ، دستکشش را دست کند و تمام طول خیابان را بدود. هوای سرد را نفس بکشد. سرش را بالا بگیرد و ببیند دانه های برف چه طور آرام ارام پایین می آیند.

صدایی گفت :” بعد از امتحان”
و منطقی می گفت.

به یاد چند صفحه ای افتادم که هنوز نخوانده بودم. به یاد این که قرار بود شب قبل تا دیر وقت بیدار بمانم و مباحث را تمام کنم اما خستگی وادارم کرد بخوابم و به جایش چند ساعتی زودتر بیدار شوم.

خرين باري كه برف قشنگ بود

ساعت حدود 6:30 صبح یکی از روز های بهمن بود و من هنوز2،3 ساعتی فرصت داشتم تا چند جلسه ی دیگر را مرور کنم.

كمي قبل از ظهر امتحان اورولوژی داشتم و باید 9:30 از خانه بیرون میرفتم. با بی حوصلگی پتو را کنار زدم و از تخت پایین آمدم. پرده ی پنجره را کنار زدم تا نگاهی سرسری به بیرون بیندازم که خشکم زد. لبخند زدم و پرده را بیشتر کنار زدم. با لذت به زمینی که از برف سفید شده بود نگاه کردم. اولین بار بور که برف را اینقدر زیبا میدیدم.

آخر میدانی ، من بچه ی یکی از شهر های جنوب بودم و آنجا زمستان خبری از برف نبود. چند سال اخیر هم که در این شهر درس میخواندم ، برفی به این زیبایی نباریده بود. با کیف وصف ناپذیری به دانه های برف که روی زمین می نشست نگاه میکردم. به پیاده رویی که سفید بود. به برفی که روی شاخه های خشک درخت ، روی تابلو های راهنمایی و رانندگی نشسته بود. برق می زد و من حظ می کردم. شادی کودکانه ای احساس میکردم. دختر بچه ای شده بودم که میخواست سریع لباس هایش را بپوشد ، چکمه هایش را پا کند ، دستکشش را دست کند و تمام طول خیابان را بدود. هوای سرد را نفس بکشد. سرش را بالا بگیرد و ببیند دانه های برف چه طور آرام ارام پایین می آیند.

صدایی گفت :” بعد از امتحان”
و منطقی می گفت.

به یاد چند صفحه ای افتادم که هنوز نخوانده بودم. به یاد این که قرار بود شب قبل تا دیر وقت بیدار بمانم و مباحث را تمام کنم اما خستگی وادارم کرد بخوابم و به جایش چند ساعتی زودتر بیدار شوم.

خرين باري كه برف قشنگ بود

ساعت حدود 6:30 صبح یکی از روز های بهمن بود و من هنوز2،3 ساعتی فرصت داشتم تا چند جلسه ی دیگر را مرور کنم.

كمي قبل از ظهر امتحان اورولوژی داشتم و باید 9:30 از خانه بیرون میرفتم. با بی حوصلگی پتو را کنار زدم و از تخت پایین آمدم. پرده ی پنجره را کنار زدم تا نگاهی سرسری به بیرون بیندازم که خشکم زد. لبخند زدم و پرده را بیشتر کنار زدم. با لذت به زمینی که از برف سفید شده بود نگاه کردم. اولین بار بور که برف را اینقدر زیبا میدیدم.

آخر میدانی ، من بچه ی یکی از شهر های جنوب بودم و آنجا زمستان خبری از برف نبود. چند سال اخیر هم که در این شهر درس میخواندم ، برفی به این زیبایی نباریده بود. با کیف وصف ناپذیری به دانه های برف که روی زمین می نشست نگاه میکردم. به پیاده رویی که سفید بود. به برفی که روی شاخه های خشک درخت ، روی تابلو های راهنمایی و رانندگی نشسته بود. برق می زد و من حظ می کردم. شادی کودکانه ای احساس میکردم. دختر بچه ای شده بودم که میخواست سریع لباس هایش را بپوشد ، چکمه هایش را پا کند ، دستکشش را دست کند و تمام طول خیابان را بدود. هوای سرد را نفس بکشد. سرش را بالا بگیرد و ببیند دانه های برف چه طور آرام ارام پایین می آیند.

صدایی گفت :” بعد از امتحان”
و منطقی می گفت.

به یاد چند صفحه ای افتادم که هنوز نخوانده بودم. به یاد این که قرار بود شب قبل تا دیر وقت بیدار بمانم و مباحث را تمام کنم اما خستگی وادارم کرد بخوابم و به جایش چند ساعتی زودتر بیدار شوم.

خرين باري كه برف قشنگ بود

ساعت حدود 6:30 صبح یکی از روز های بهمن بود و من هنوز2،3 ساعتی فرصت داشتم تا چند جلسه ی دیگر را مرور کنم.

كمي قبل از ظهر امتحان اورولوژی داشتم و باید 9:30 از خانه بیرون میرفتم. با بی حوصلگی پتو را کنار زدم و از تخت پایین آمدم. پرده ی پنجره را کنار زدم تا نگاهی سرسری به بیرون بیندازم که خشکم زد. لبخند زدم و پرده را بیشتر کنار زدم. با لذت به زمینی که از برف سفید شده بود نگاه کردم. اولین بار بور که برف را اینقدر زیبا میدیدم.

آخر میدانی ، من بچه ی یکی از شهر های جنوب بودم و آنجا زمستان خبری از برف نبود. چند سال اخیر هم که در این شهر درس میخواندم ، برفی به این زیبایی نباریده بود. با کیف وصف ناپذیری به دانه های برف که روی زمین می نشست نگاه میکردم. به پیاده رویی که سفید بود. به برفی که روی شاخه های خشک درخت ، روی تابلو های راهنمایی و رانندگی نشسته بود. برق می زد و من حظ می کردم. شادی کودکانه ای احساس میکردم. دختر بچه ای شده بودم که میخواست سریع لباس هایش را بپوشد ، چکمه هایش را پا کند ، دستکشش را دست کند و تمام طول خیابان را بدود. هوای سرد را نفس بکشد. سرش را بالا بگیرد و ببیند دانه های برف چه طور آرام ارام پایین می آیند.

صدایی گفت :” بعد از امتحان”
و منطقی می گفت.

به یاد چند صفحه ای افتادم که هنوز نخوانده بودم. به یاد این که قرار بود شب قبل تا دیر وقت بیدار بمانم و مباحث را تمام کنم اما خستگی وادارم کرد بخوابم و به جایش چند ساعتی زودتر بیدار شوم.

خرين باري كه برف قشنگ بود

ساعت حدود 6:30 صبح یکی از روز های بهمن بود و من هنوز2،3 ساعتی فرصت داشتم تا چند جلسه ی دیگر را مرور کنم.

كمي قبل از ظهر امتحان اورولوژی داشتم و باید 9:30 از خانه بیرون میرفتم. با بی حوصلگی پتو را کنار زدم و از تخت پایین آمدم. پرده ی پنجره را کنار زدم تا نگاهی سرسری به بیرون بیندازم که خشکم زد. لبخند زدم و پرده را بیشتر کنار زدم. با لذت به زمینی که از برف سفید شده بود نگاه کردم. اولین بار بور که برف را اینقدر زیبا میدیدم.

آخر میدانی ، من بچه ی یکی از شهر های جنوب بودم و آنجا زمستان خبری از برف نبود. چند سال اخیر هم که در این شهر درس میخواندم ، برفی به این زیبایی نباریده بود. با کیف وصف ناپذیری به دانه های برف که روی زمین می نشست نگاه میکردم. به پیاده رویی که سفید بود. به برفی که روی شاخه های خشک درخت ، روی تابلو های راهنمایی و رانندگی نشسته بود. برق می زد و من حظ می کردم. شادی کودکانه ای احساس میکردم. دختر بچه ای شده بودم که میخواست سریع لباس هایش را بپوشد ، چکمه هایش را پا کند ، دستکشش را دست کند و تمام طول خیابان را بدود. هوای سرد را نفس بکشد. سرش را بالا بگیرد و ببیند دانه های برف چه طور آرام ارام پایین می آیند.

صدایی گفت :” بعد از امتحان”
و منطقی می گفت.

به یاد چند صفحه ای افتادم که هنوز نخوانده بودم. به یاد این که قرار بود شب قبل تا دیر وقت بیدار بمانم و مباحث را تمام کنم اما خستگی وادارم کرد بخوابم و به جایش چند ساعتی زودتر بیدار شوم.

خرين باري كه برف قشنگ بود

ساعت حدود 6:30 صبح یکی از روز های بهمن بود و من هنوز2،3 ساعتی فرصت داشتم تا چند جلسه ی دیگر را مرور کنم.

كمي قبل از ظهر امتحان اورولوژی داشتم و باید 9:30 از خانه بیرون میرفتم. با بی حوصلگی پتو را کنار زدم و از تخت پایین آمدم. پرده ی پنجره را کنار زدم تا نگاهی سرسری به بیرون بیندازم که خشکم زد. لبخند زدم و پرده را بیشتر کنار زدم. با لذت به زمینی که از برف سفید شده بود نگاه کردم. اولین بار بور که برف را اینقدر زیبا میدیدم.

آخر میدانی ، من بچه ی یکی از شهر های جنوب بودم و آنجا زمستان خبری از برف نبود. چند سال اخیر هم که در این شهر درس میخواندم ، برفی به این زیبایی نباریده بود. با کیف وصف ناپذیری به دانه های برف که روی زمین می نشست نگاه میکردم. به پیاده رویی که سفید بود. به برفی که روی شاخه های خشک درخت ، روی تابلو های راهنمایی و رانندگی نشسته بود. برق می زد و من حظ می کردم. شادی کودکانه ای احساس میکردم. دختر بچه ای شده بودم که میخواست سریع لباس هایش را بپوشد ، چکمه هایش را پا کند ، دستکشش را دست کند و تمام طول خیابان را بدود. هوای سرد را نفس بکشد. سرش را بالا بگیرد و ببیند دانه های برف چه طور آرام ارام پایین می آیند.

صدایی گفت :” بعد از امتحان”
و منطقی می گفت.

به یاد چند صفحه ای افتادم که هنوز نخوانده بودم. به یاد این که قرار بود شب قبل تا دیر وقت بیدار بمانم و مباحث را تمام کنم اما خستگی وادارم کرد بخوابم و به جایش چند ساعتی زودتر بیدار شوم.